تبليغاتX
خیس خیسم...گرم باران!
(آغازی متفاوت سابق)
بچه نیم وجبی بهانه می گرفت بردمش واسش بستنی بخرم...

تو مغازه گیر داده بستنی شوتی می خوام! من هرچی تو یخچالو گشتم بستنی ندیدم که روش نوشته باشه شوتی!

به آقا مغازه هه میگم بستنی شوتی دارین؟ یه نگاهی میندازه بهم که حس می کنم خیلی گیجم! میگه بله. میاد یه بستنی میده دستم میگه بستنی سوتی!

من :   |:

بچه نیم وجبی داشت رو میز و صندلی بپر بالا می کرد بهش میگم بچه! بشین!اگه  بیفتی می دونی به کجا میری؟

میگه به زیر میز!!!

من :    |:


+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 
دست هایم صورتم را پنهان کرده اند.سیاهی پشت پلک هایم پر از درد است.مثل کسی که هزار سال است از خودش می گریزد. تنم کوفته است.

تکان های قطار شبیخون درد را کمرنگ می کنند. اما به درد نمی شود عادت کرد.

صدای فروشنده ها همنوای همیشگی  لغزش قطار بر روی ریل... وقتی خسته ام انگار فقط خواب می فروشند.

بین آن همه صدا در صدایی همه ی صدا ها خلاصه می شوند.در صدایی کوچک. :حراج کردم.... 4 تا هزار... فال حافظ... حراج....

دستی بازویم را تکان می دهد... دستی کوچک.

چشمم را باز میکنم. درد نگاهم در نگاهی می افتد. نگاهی کوچک... نگاهی آبی. مثل همان که در آب گم می شود...درد نگاهم را یادم می رود.

حراج... 

می خواهم بگویم فال حافظ را که حراج نمی کنند....

می ترسم... می ترسم سرنوشت این همه  آدم روی دستش بماند و آدم ها بی سرنوشت در کوچه و خیابان رها شوند...

نگاهش کبود است. انگار حسابی زخم دیده است. تمام فال هایش را هم که بفروشد سرنوشتش باز بین این همه آدم له می شود. 

کسی می خواهد پیاده شود. هولش می دهند و از دیدرس من دور می شود.

صدای جیغ دختر بچه ای که دستش از دست مادرش رهاست می آید...

یاد ترسهایم  می افتم.

با تمام چیزهایی که از میانشان گذشته ام انگار اینجا تونل وحشت است. دست مادرم اینجا نیست. و سرنوشتم در دست هایی کوچک میان جمعیت پر حرف گم شد...

تپش های قلبم آن قدر رساست که همه می شنوند.

و نگاه هایشان آن قدر سنگین است که حس می کنم به اندازه نسیم... سبکم.


می دانم. بلاخره یک روز

از این قطار عجیب پیاده می شوم....


اسکارلت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 
۱.نه! دکتر هیش وخت آدمو خوب نمی کنه.میرم دکتر فقط برای این که مطمئن شم دیگه هیش وخت خوب نمی شم.که تو مطبش آینده مو ببینم.(چپ چپ نگا نکن نخودی! بذار واقع بین باشم!)

نگاه آروم و مهربون دکتر بهم آرامش میده که حالا حالا ها قراره زندگیم به اون و نسخه هاش وابسته باشه...

میگه ام آر آی می نویسم... میشم همون اسکای ۴ سال پیش که تعداد آمپولایی که زده کمتر از تعداد انگشتای دستاش بود وآمپول کابوسش بود... می پرسم... ام آر آی با آمپول؟ و زود یادم می آد که کسی که تا حالا بیشتر از ۴۵۰ بار آمپول زده نباید از آمپول ام آر آی بترسه...

و یاد اولین آمپول ام آر آی می افتم... " ابر های همه دنیا... در دلم می گریند..."

چقد اون خانومه مهربون بود...حرفاشو یادم نیست... فقط نگاهش آبی بود.

۲.می خام با یک از بچه ها در باره یه نفر صحبت کنم.... که چه جوری ردش کنم بدون این که ناراحت بشه زیاد...

میگه واضح بهت گفته میگم نه... نذاشتم کار به اونجا برسه!

میگه خوبه... همین جوری خودتو بزن به گیج بازی...تا مجبور شه واضح حرفشو بزنه.... بعد با تمام وجودت تو چشماش نگاه کن بگو نع!!!

یه بچه س پسره! یه نگاه به فیس بوک من بندازه می فهمه هییییچ شباهتی به من نداره! نمی دونم به چه امیدی این بحثو شروع کرد!وقتی راه میره بوی گلاب می پیچه!! چه قد دخمل بدی شدم که مردمو مسخره می کنم!!!


 

پ.ن:وقتی صحبت کردن از خستگی هم حتی خسته ت می کنه....

فقط به جز وقتی که خیس و بی حال زیر بارونی... یه عدد اسکا که ازش آب می چکه...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 
وقتی دوست آدم دیوونه باشه....

معتقده خواننده تو شعر تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره....

می خونه: تن تو زهره! تابستونو به یادم میاره...!!

 

یه عالمه حرف دارم. سعی می کنم زود زود بنویسمشون.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 

از همه سو،
.

.

.

از چارجانب
راه ِ گریز بربسته است.
درازایِ زمان را
با پاره‌ زنجیرخویش
می‌سنجم

و ثقل ِ آفتاب را 

با گوی سیاهِ پای‌بند
در دو کفه می‌نهم

 

وعمر
در این تنگ‌نای بی‌حاصل
چه کاهل می‌گذرد!

 قاضی تقدیر
با من ستمی کرده است.
به داوری
میان مارا که خواهد گرفت؟

من همه‌ِ خدایان را لعنت کرده‌ام
هم‌چنان که مرا
خدایان.
و در زندانی که از ﺁن امید گریز نیست
بداندیشانه 

بی‌گناه بوده‌ام!

 

 

پ.ن: وقتی دبیرستان بودم و واسه کنکور می خوندم... این شعرو نوشته بودم رو یه کاغذ کاهی جلوی میزم.

هنوز هم خدایان را لعنت می کنم. به راستی چه کسی جرات داره بین ما و تقدیر داوری کنه....؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 
یه دختره پروژه اش رو با یه استادی برداشت و فارغ التحصیل شد و رفت. بعدش بلافاصله ازدواچ کرد.

دوستام پروژه شونو با همون استاد برداشتن می گن ایشالا دستش واسه ما هم سبک باشه!!!!

 

****

بهش می گم نمی دونیم خدا هست یا نه.... میگه فلانی سه بار تفسیر نهج البلاغه اخذ کرده

میگه خدا هست پس حتما هست!

****

بهش می گم وسوسه شدم شازده کوچولو رو واسه صدمین بار بخونم....

 میگه نمی خاد تو برو بشین ال۲ تو واسه اولین بار بخون باز نیفتی.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 

گاهی وقتا مثل بچه کوچولو ها میشم. وقتی یه چیزی رو می خوام, فقط می خام! همین! دیگه هیچی نمی بینم و هیچی نمی فهمم. این خصوصیت کلی منه.

چه برسه به این که سایه سیاهی به اسم عشق کور هم روی منطقم بیفته!

حالا دیگه بزرگ شدم! دو سه تا قضیه دست به دست هم دادن و ترک قلبم حوب شد!


خوشحالم که رفت اونی که باید می رفت.نباید می اومد ولی اومد.نباید می موند و نموند و از این خوشحالم.الان که فک می کنم سرنوشتمو با اون یه چیزی تو مایه های فرشته(تو فیلم دو زن) می بینم.

نه از شعرام به وجد می اومد... نه دیوونه بازی هامو دوست داشتنی می دید... از تموم چیزایی که منو از بقیه متمایز می کرد بیزار بود...

حالا می دونم! این مشخصات قطعه ی گمشده ی من نیست.

نخودی می گفت بلاخره دلیلشو می فهمی. دیر یا زود.... که چرا نباید می موند. و من حالا اینو می دونم. دلیل اون هم... مهم نیست! 


احساس می کنم یه پرنده ام که از قفس رها شدم. اما ... حالا من از قفسم آهنی ترم!

خوابنامه: خواب دیدم دارم رانندگی می کنم. خیلی تند... خیلی تند...

همیشه تند رانندگی کردن بهم هیجان میده ولی انگار می ترسیدم.

داشتم می رفتم سمت یه گورستان اطراف همین شهری که توش هستم.

یعنی میشه؟ دارم از کنجکاوی میمیرم که اون ور مردن چه خبره!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 
گلویش را پاره می کند تمام انرژی اش را می گذارد

صدایش دو رگه می شود عصبی می خندد.

دستهایش را در هوا تکان می دهد

در ماژیکش را تند تند می بندد و باز می کند.

دستش روی تخته سفید می لغزد

صدای برخورد ماژیک با تخته آرامشم را می پریشد.

تخته تند تند سیاه می شود.

این همه آدم مسخ و بی جان نگاهش می کنند و او تند تند فلسفه می بافد.

و آخرش را با یک سفسطه ی قوی به هدفش می رساند.

فکر می کند هر چه صدایش بیشتر دورگه شود بیشتر در مغز ما نفوذ می کند!

خوابم می آید.

رویاهایم را رها کرده ام به تماشای رقص خیمه شب بازی این آدم.

صدایش در مغزم می پیچد...

وجود یا عدم... وجود یا عدم... وجود یا عدم....

چه اهمیتی دارد وقتی من دیشب خواب تو را دیده ام؟

به خاطر همین چیز هایی که می خواهد موذیانه به جای حقیقت به ما قالب کند تو رفته ای -شاید-!

از نگاهش چندشم می شود. احساس چیرگی.

احساس می کنم با نگاهش مثل پتک بر من می کوبد که می بینی...؟

صدای دو رگه ی من و امثال من... شیادانی که به مردم دین می دهند و از آن ها اختیار و زندگی شان را می گیرند...

پوز خند می زند. عصبی می شوم. پایم را تند تند تکان می دهم. و انگشتهایم را محکم مشت می کنم. ناخنم در کف دستم فرو می رود.

بس نمی کند. هیچ وقت بس نمی کنند. ادامه می دهد:

همین است که به تو و تلاش کوچکت می خندیم. تو در حصار و زندانی مایی. حتی سایه شوم ما بر احساست هم افتاده است. رد تیره دست های ما رو ی عشقت کشیده شده و پاک نمی شود...

و تو بیهوده می سایی!

 

دیگر به نگاهش نگاه نمی کنم. این طوری آرام تر می شوم.

دیگر مهم نیست... تو رفتی. تو رفتی.

می خوابم. در خواب هایم هیچ سایه ی شومی نیست.

در خواب هایم هنوز هستی.

اسکا در کلاس اندیشه!

 

پ.ن:

به دختره می گم محمد با عایشه ۵ ساله ازدواج کرد! میگه اسکا بذار دوستی مون ادامه پیدا کنه!!!

خب آخه به من چه!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 
 دوست عزیزم مهدیس!

از این که به من یاد دادی بتافرون را بدون استفاده از بتاجکت و با دست های کوچک خود به خود بزنم متشکرم.

تو باعث شدی دیگر من هرروز صبح با کابوس آنغول آخر شب بیدار نشوم.

و دیگر از آنغول آن قدر زیاد نترسم.

و همه ش به بچه ها نگویم آنغولم را بزنند و آن ها وسطش مرا بخندانند و من دردم بیاید!

و تو ۴۵ دقیقه در دفعه ی اول داشتی ناز مرا می کشیدی تا نترسم و بگذارم آنغولم را بزنی برایم.

هر کسی بود فحش می داد و می رفت! اما تو فحشی به زبان نیاوردی( نمی دانم در دلت چیزی گفتی یا نه!)!

و از تو تشکر می کنم.

اسکارلت ترسو!

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط اسکارلت | 
هنوز دروغهایـت را در گنجه دارم 


گاهی باورشان میکنم


 و باز عاشقت می شوم...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 

به تو دست می سایم و جهان را در می یابم
به تو می اندیشم و زمان را لمس میکنم
معلق و بی انتها عریان می وزم، می بارم، می تابم.
آسمان ام ستارگان و زمین،

و گندم عطرآگینی که دانه می بندد
رقصان در جان سبز خویش از تو عبور میکنم
چنان که تندری از شب می درخشم
و فرو می ریزم.

پ.ن: نمی دونم تو هم هر دفعه که از اونجا رد می شی حواست بهش هست یا نه... اون نیمکته دیگه اونجا نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 
باران می آید.

خلوت و کم جان.

بوی نم اما همیشه هست.

خسته ام. یکی از چشمهایم خیلی تار می شود.

انگار در مه راه می روم.

مثل خواب هایم.

قدم هایم سبک... در یاد توام.


اولین قاصدک امسالم را فوت می کنم.

در این چند سال مقصد تمام قاصدک هایم تویی.


قاصدک ها به من خیانت می کنند؟

جای این ها در زندگی من نیست....


پاهایم را بر زمین نم ناک می کشم.

دست هایم را به برگ ها.

قاصدکی روی مقنعه ام استراحت می کند.

مقنعه ای که با موهایم در باد است.

خم می شوم مورچه را نوازش میکنم.

فرزند خاکم.

اما.... خاک به من خیانت می کند؟


تو! تنها آرزویم در نیایش امروزم...!


هنوز دنبال رنگین آخرین بارانت می  گردم....

باز هم نیامدی! 

باران بند آمد.


پ.ن:

بودن یا نبودن....

مسئله این نیست!

وسوسه این است.

گاهی وقت ها دلم عجیب تنگ می شود!

پ.ن2:

 شعر رو روی تاب نوشتم. اگه یه خورده تاب داره ....به صافی خودتون ببخشید!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 
خابهام داره با بیداری هام قاطی میشه. میترسم تو شون گم بشم. گاهی وقتها واقعا نمی دونم خابم یا بیدار. تو خاب به این فکر میکنم که خابم یا بیدار و مطمئنم که بیدارم. دقیقا همین احساسی که الان دارم.

شما چی فکر می کنین؟ من خوابم یا بیدار؟

هر شب به اندازه هزار سال زندگی می کنم. دارم پیر می شم. گاهی وقتها هر چی فکر می کنم نمی تونم تشخیص بدم که حادثه ایکس تو خواب واسم اتفاق افتاده یا تو بیداری. از مامانی می پرسم واقعا ایکس اتفاق افتاده یا نه. گاهی بهم می خنده... گاهی هم میگه آره حواست کجاس!

فک کنم دارم دیوونه میشم!!!

هر چند معتقدم بین دیوونگی و نبوغ فقط یه اپسیلون فاصله ست...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 
وقتی آدم با بچگی بخاد همه چی رو خراب کنه... خراب میشه! بروبرگرد هم نداره. اسکارلت هم که تو این زمینه نابغه است!

جالبه.. هیش وخت نخاستم زمان حتی لحظه ای به عقب برگرده. شاید چون از تکرار درد می ترسم. 

شاید هم با فروتنی به تقدیر گفتم هر چی تو بگی! مثل زنی که مردش تموم زندگیشه. عشق نیست... نیاز هم نیست.... چاره ی دیگه ای نداره. 

بیچارگی که شاخ و دم داره!

راستی ما چرا خود کشی نمی کنیم؟ می ترسیم؟


یعنی واقعا از این بدتر هم هست؟ کی روش میشه بگه آره؟

خسته ام.


پ.ن:

آدم های ساده را دوست دارم.

همان هایی که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان هایی که برای همه کس لبخند دارند.

همان هایی که بوی ناب آدم می دهند.


و من دوست داشتم باور کنم تو از همان هایی.....

از انتهای خیالم تا هر آنجا که بروی 

باز هم به هم می رسیم...

زمین بیهوده گرد نیست....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 
چند سال پیش وختی ۱۳ به در می خواستیم سبزه گره بزنیم یواشکی که هیشکی نبینه دو تا چمن کوچولو رو آروم به هم گره می زدیم همش هم این طرف و اون طرفو می پاییدیم که کسی حواسش بهمون نباشه!

جاتون خالی دیروز نفری یه دسته گنده که تو دستمون جا نمیشد یه گره ی محکم -که ببعی که بخوره بی شک گیرپاچ! می کنه- زدیم بعد از همدیگه در حین ارتکاب عملیات عکس گرفتیم گذاشتیم تو شبکات اجتماعی!!

خجالت هم خوب چیزیه! دختره گنده!!!!

 

پ.ن: چقدر بده دل آدم به یه سری حرف مونده خوش باشه.تو خاطره هاش دست و پا بزنه و دنبال یه حس خوب باشه.

خاب دیدم می خان تبعیدم کنن کره ی ماه! داشتم لباس جمع می کردم واسه خودم! یادمه تنها چیزی که نگرانش بودم تنهایی بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 
من به خدا باج نمی دهم.

من زندانی خدا هستم-اگر باشد- اما زندانی که شرف دارد!

تبعید می کند؟به انفرادی می فرستد؟ شکنجه می کند....؟

دستم را از من می گیرد؟ چشمم را..؟ قدم هایم را؟ قلبم.....؟

بگیرد! من زندانی هستم. وابسته زندانبان-اگر باشد.-

نمی دانم مرا آفریده یا فقط تبعیدم کرده. یا  این افکار مازوخیسمیه که یه لحظه راحتم نمی ذاره.

من به چنین مو جود-!!؟؟- ی باج نمی دهم. ستایشش هم نمی کنم. 

فقط از او متنفرم-اگر باشد- 

و اگر نباشد آرزو می کنم که بود. چون اگر بود آسوده تر می شد نفس کشید! و اگر بود و اگر خوب بود فقط!


من ستایشش نمی کنم.

به خاطر درد هایی که می کشم ستایشش کنم یا به خاطر هم خوانی غریزه و جامعه ام؟ که مثلا او آن دو را آفریده!

شاید اگر باج می دادم می گفتم همخوانی فطرت و جامعه!

یا کودکانی که درد می کشند؟ یا گریه می کنند؟ یا زنی که درد می کشد تا نسل بشر تمام نشود؟

یا مردی که ....

به خاطر درد از مریضی -چه خودم چه هر کس دیگری- ستایشش کنم؟(پس بار دیگر دیده بگردان، آیا هیچ شکافی می بینی؟)

بیماری نقص خلقت نیست یا فقط امتحان الهیه!؟ 

الله خودخاه ترین خداییه که تا حالا به ذهن بشریت رسیده.

هر چند بقیه شون هم اگه به ذهن آفریننده ش می رسید و فکر می کرد قدرتشو میتونه پیدا کنه چیزی کم نمی ذاشتن.

راستی من خدا رو آفریده م یا خدا منو؟ هیچ وقت نخاهیم فهمید.

این که من خدا رو آفریده باشم احتمالش خییییلی بیشتره.

من با تموم وجودم داد می زنم که از خدایی که ادعا کنه این وضعیتو آفریده و الآن داره بر اون نظارت می کنه متنفرم.

و واسه هر کسی که اونو باور داره متاسفم.... 

من به هیچ کس باج نمیدم. 



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 
برف میاد.... بی صدا. سکوت کش دار آسمون برفکی!

و من که دلم یه هم قدم می خاد که با جای پاهامون روی برف سفید و براق بنویسیم "ما"....

می دونم.... امسال حتی تا خود تابستون هم برف میاد. برای این که حتی یه لحظه هم از یاد تو غافل نشم. محکومم.

من محکومم که تو برف قدم بزنم. فقط اگه تو نباشی... یخ می کنم. و تو هم مثل همیشه حکم دادی و پاش هستی.

 من محکومم.


سردمه. بیا. فقط دستای تو می تونه گرمم کنه. دارم یخ می زنم اینجا...


 یه شعر از اعماق دل!

هزار بار شب را شمردم

هزار بار سايه ها را از راه مهتاب پاک کردم

هزار بار بوف را از گهواره ي درخت پرواز دادم

هزار بار آرزو کردم

هزار بار حسرت خوردم

باز نمي گردي، باز نمي گردي

 

 

روزهايم گذشت در نکوهش آن روز

و پاک کن انديشه ام آخرين گام هاي تو را زدود

و قلم قلبم طرح زد هميشه ماندنت را

هزار بار صفحه هاي دفترم را باز گرداندم

باز نمي گرديَ، باز نمي گردي

 

ثانيه ها را  شکستم

انعکاس چشم هايت دوباره آنجا بود

هنوز آنجايم

زخم زمان بر دستهايم

چگونه معماي ثانيه ها را باز بچينم

تا گره معماي دستانمان جاودانه شود؟

در زمان گم شده ام

باز نمي گردي ، باز نمي گردي

 

سر انگشتان خيالم را هزار بار در مرکب فراموشي فرو بردم

و باز از تو، و باز از تو

جز در سرگذشت خيالم

باز نمي گردي ، باز نمي گردي

 

فرو رفتم در شبهه ي چگونه بي تو ماندن

محو شدم در تنها با من بودن

از خودم رستم

از خيالم رهيدم

آرزو شدم

و پژواک خشمگين صدايي:

باز نمي گردي ، باز نمي گردي....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 
اینجا داره برف میاد. داره برف میاد. انگار نه انگار که صورتم یخ می کنه!

برف نه! از آسمون داره خاطره می باره. خدا داره مموریشو فرمت می کنه! همش میریزه تو فکر من!

چرا..... یادم نمیره؟

به شانه ام میزنی که تنهایی ام را تکانده باشی!

به چه دل خوش کرده ای!!؟

تکاندن برف از شانه آدم برفی؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط اسکارلت | 
رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست

بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست

مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی

زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی

از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط اسکارلت | 
سکوت گوش خراش تو

و من....

در تمام تنهایی هایم.

محتاج یک ثانیه حس طلوع

از تو.

و تا تو سکوت.

و فریاد های بی حاصل.

و هر دو تنهاییم.

من در چشمان خورشید حتی

هنوز تو را می بینم.

و در شلوغی آدم ها و آدم ها

دلتنگ تو ام.

و حسرت دست هایت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 
سلام به دوستای خییییلی خوبم!

 

امروز یه خبر جدید دیدم که خیلی شاخ در اوردم.

حداکثر ترم های مجاز برای کارشناسی ۹ ترمه!!! از اون به بعد باید شهریه بدیم. در حالی که قبلا ۱۲ ترم بود.

من فکر می کنم ثبت نام تو دانشگاه یه قرار داده بین دانشجو و دانشگاه. روز اول که می خواستم ثبت نام کنم آیین نامه و مقررات خاص این دانشگاه لعنتی رو خوندم.

گفتن فقط واسه سال اول تعهد خوابگاه داریم(که البته این کاملا غیر قانونیه) ولی ناچار قبول کردیم.

گفتن از ترم ۸ به بعد غذاو سرویس آزاده... هیچی نگفتیم.

گفتن...

گفتن...

سرویسای داخلی دانشگاهم که افتضاحه! تو بر و بیابون باید ۱ ربع منتظر بمونیم آخرش هم نیاد پیاده بریم.... خواستم برم اعتراض کنم امروز مانتوم کوتاه بود گفتم یه چیزی هم طلبکار میشن! فردا میرم.

دکتر من وقتی فهمید رشته م چیه گفت حداکثر ترمی ۱۲ واحد بردار. ۱۴۳ واحد کلش میشه. ۱۴۴ تقسیم بر۱۲ میشه یه کم کمتر از ۱۲. حالا من می خوام ۱۱ ترمه تموم کنم باید شبانه بشم!

رفتم می پرسم کی این تصمیمو گرفته دوساعت رفته می گرده میگه هیئت امنا!! اولش گفت از طرف وزارت علومه. دید پیگیر شدم رفت گشت.

میگم هیئت امنا کیان؟ میگه من اسماشونو نمیدونم!! میگن اسمشون به درد من نمی خوره چه کاره اند؟

گفت بیا با فلانی صحبت کن - اون شاید بهتر بتونه بپیچونت--!!!!

اینم شد مملکت؟

خوبه بخش نامه رو نذاشتن واسه بعد انتصابات! این جوری آگاه سازی می شه بیشتر!

پ.ن: من در انتصابات شرکت نمی کنم. راستی گوگل رو فیلتر کرده بودن گوگل پلاس که کلا حرامه اونوخت رو یه بنر تبلیغاتی انتصابات نوشته بودن:   شما+

اصل گوگل پلاس you+ !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط اسکارلت | 
امروز روز بزرگیه....

یه مراسم نمادین که فقط خودم ازش خبر دارم و هیچ کس!

چه حس خوبیه از خاکستر دوباره متولد شدن....

بدون این که چیزی رو به یاد بیاری!

کارم دیوونه بازیه. میدونم. ولی وقتی کسی شروع کرد باید تا آخرش بره!

 

پ.ن: همه ی کنکوریا! خسته نباشین!

نخودی.... حسین.... هیچ کس! امیدوارم همتون دانشگاه شریف قبول بشین.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط اسکارلت | 
اسلام، دین نفرت است؛ دین وحشت و مرگ؛ دین خفت و بی‌آبرویی؛ خشم و دشنام؛ دین دیگرکشی و دیگرستیزی؛ حال آن دیگری هر که می‌خواهد باشد؛ جنسی دیگر، نژادی دیگر، اندیشه‌ای دیگر، باوری دیگر و هر چیزی دیگر. در باور تئوریسینها و متولیان این دین، هرآنکس را که مانند اینان نیست و مانندشان نمی‌شود و نمی‌خواهد بشود و نمی‌تواند بشود، باید کشت؛ باید به صلابه کشید. این دین، دین نوحه و زاری است؛ دین خاک بر سر کردن؛ دی...ن گل به سر و روی مالیدن؛ دین زنجیر و قمه زدن؛ دین عشق ستیزی و انسان ستیزی؛ دین کشورهای بدبختی است که در هیچکدامشان تمدن و تجدد و حقوق برابر انسانها پای نگرفته است؛ می‌دانستید؟ این دین، دین زندان سازی است برای زنان؛ دین یهودستیزی، دین بهایی کشی، زردتشتی سوزانی، و دگراندیش و دگرباش ستیزی. این دین، برآمده است از حسرتهای ناتمام ِ ساکنین سرزمینهای آفت‌زده و خشک اعراب بدوی؛ مکه و مدینه و فلسطین؛ دینی که این روزها در هیئت «فاشیسم قرن بیست و یکم، با سلاح حجاب اجباری، پرچم اسلامگرایی» به میدان آمده است، تا همه‌ی دستاوردهای تمدن، حقوق برابر انسانها و مدرنیته را به نابودی بکشاند. 1400 سال است که ما گرفتار این توحشیم؛ گرفتار این واپسگرایی، این واپس پرستی، این عقبماندگی و این واپس نگری به عنوان اتوپیا و «ناکجاآباد ملازادگان ِ» ضد مدنیت و ضد مدرنیته که همیشه خاک به چشممان پاشیده‌اند.
از کتاب »حجاب؛پرچم اسلامیسم، فاشیسم قرن 21»/نادره افشاری

پ.ن: مشکل من با حکومت نیست.... نگید یه عده از اسلام سو استفاده کردن...

اتفاقا از اسلام استفاده کردن. این حکومت نتیجه طبیعی اسلامه که نابود باد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری

چه بی تابانه تو را طلب می کنم

بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست

وفاصله تجربه یی بیهوده است

بوی پیرهنت اینجا 

 و اکنون کوه ها در فاصله سردند

دست در کوچه و بستر

حضور مانوس دست تو را می جوید

وبه راه اندیشیدن یاس رج می زند

بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر سلامی خالی است  

احمد شاملو


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 
سه سال و سه روز...
بوي تو... بوي چاي... بوي دارچين تند...
و صداي سگي كه نگهبان قطار به ضرب نور مي راندش.
در اين تاريكناي قرمز
  به اندازه عمر ماه يخ زده
ايستاده ام
تا نگاهم كني.
نگاهت را دوخته اي به هزار سال دورتر!

در پس بوي دارچين و بخار در واگن هاي كهنه قطار
نه صدايت مال من است
نه نگاهت.

از تو بوي دارچين
و نور چراغ قوه لغزان روي ريل ها
كابوسم را مي پريشد.
بگذار بخوابم.
به يادآوري رويا كه از كابوس صدايم مي كني
بدعادت مي شوم.

بگذار بخوابم.
امشب اشك هايم كافي ست
تا پرده يخ را از نگاه ماه پاك كند.
ماه امشب تا خانه راه مرا گام مي زند....

 

اسکا... دیشب ساعت ۲  -ته کتاب "چنین گفت زرتشت" تو تاریکی مطلق!

 

پ.ن۱: رفتم مشهد برگشتم... ولی انگار نرفتم و برنگشتم. هیچ جا هم مشرف نشدم. بدترین مسافرت زندگیم بود!

پ.ن۲:دارم کتاب چنین گفت زرتشت از فردریش ویلهم نیچه رو می خونم.

"حقیقت من عزت نوینی به من آموخت که اینک آن را به مردم میآموزنم:

به من آموزاند که دیگر سرم را در لابلای شنزارهای آسمانی نهان نکنم. بلکه آن را با غرور زمینی افراشته دارم تا معنای زمین را بیافریند...."

"از هنگامی که راه رفتن آموخته ام همواره می دوم.بنگر اینک خواهم پرید و دیگر بی نیازم از آن که با فشار آنان پریدن آغاز کنم!"

 

پ.ن۳:دیدار با بچه های ام اسی!
www.helloms.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط اسکارلت | 
من خیلی وقت پیش به یه فامیلمون گفتم خاستین برید مشهد منم میام!
 چند روز پیش زنگ زده میگه واست بلیط گرفتیم! جمعه اینجا باش حرکت کنیم!!!

من:

خب شما لطف می کردین قبل از بلیط گرفتن یه مشورت می کردین!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 
میگم یک در هر ۵۰ تا هم مثل اون نیست....

میگم دنبالش می گردم.

می گم... مثل خودمه.

انگار یه سیب و از وسط نصف کرده باشی...

هرکس دیگه ای جز اون... تو فکر آدم یه اشتباهه.

 

میگه مگه تو خواب پیداش کنی.

دارم فکر می کنم مگه تو بیداری هم میشه تو رو پیدا کرد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 
 نخودي ميگه بايد يه سري از خاطره ها رو آدم پاک کنه  تا خلائي که درست ميشه جايي بشه واسه اتفاقاي جديد.

فکر کردم درسته. مث استک تو کامپيوتر. باد يه چيزي پاک بشه تا چيزاي ديگه جا بشن!

اومدم از پيامکاش شورو کنم. حافظه گوشيم تقريبا پره پره! اولي رو پاک کردم.

دومي.... گوشيم خيس شد. آخه کدوماشو پاک کنم؟ قصه ي زندگيشو؟ اون شبايي که واسم قصه مي گفت تا بخابم؟

يا وختايي که بخاطر بداخلاقيام  سرزنشم مي کرد؟ يا حرفايي که دل هر دختري رو مي لرزونه؟

دل اسکا هم که ژله!!!

هيش کودوم! بذار برم صداشو پاک کنم. ولي واسه آخرين بار گوش کنم بعد!

گوشيم بوق ميزنه وختي رکوردو ميزنم. حسووود! ميگه واست داره اس ام اس مياد!؟

پر حرفايي که داد ميزنه چقد زبون همو نمي فهميم!

نميشه اينا رو پاک کرد!

بذار برم خاطره هاش پاک کنم.

اون شبي که رو تاب نشسته بودم. بارون مي اومد و رعد برق ميزد.  مجبورم کرد برم تو. منم رفتتم تو تراس و سرمو از پشت خم کردم طرف آسمون و قطره هاي بارون مي ريختن تو چشمم. نمي دونستم دارم گريه مي کنم. تا وختي که بهم گفت. انگار صدامم داشت گريه مي کرد.

آخه من چجوري اينو پاک کنم؟ يا اون روز که تنهام گذاشته بود و من رو تاب اونقدر گريه کردم تا شبش مجبور شدم برم دکتر؟

يا وختي که ياد آينده انداختم؟ آينده اي که ديگه هيش وخته هيش وخت با اون نيست.

اسکا ... چشم همه دنبال اون.... تا چشاي اسکا بسته شه...

يا اون موقع که واسه اولين و آخرين بار تو چشاي اسکا نگاه کرد و گفت...

 يا آخرين بار... آخرين بار... که فقط خستگيش موند و يه ماهي ... که بلاخره تو بي آبي مرد.

اينا پاي ثابت حافظه م هستن اگه پاک شن پاک ميشم.

ولي من خوشبختم. من از يه پل طولاني گذشتم!

لحظه هايي داشتم که خيلي ها نداشتن  کلي چيز ياد گرفتم. حالا ديگه هيش وخت از تنهايي خسته نمي شم.

 

از آدم ها بدم نمياد....

ولي سنگ ها رو بيشتر دوست دارم.

حداقل سنگ نگاه ندارد که از آدم بگيرد

و  آدم را ميان آسمان و زمين گم کند!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 

زندگی عجیبی داریم ما زن ها....


وقتی جسممونو می شکنن می گن خودت اومدی! انتقام گرفتن هم به بهای تباهی زندگیمونه. با تمام نگاه های بد... یکی نیست بگه غریزه.... همون قدر که پسر مقصره همون قدر که اون غریزه داره همون قدر که اون اختیارشو از دست میده همونقدر که اون یه لحظه همه چی یادش میره... حتی تقصیر دختر کمتر هم هست. اونم اینجا که 99 درصد مردا گرگن.(اون یه درصد هم شمایین و فامیلاتون)

وقتی روحتونو می شکنن می گن خوبه حالا کاری نکردیم....سنگسار واسه این تیپ مردا باید باشه....

و انتظار دارن به احساساتشون احترام بذاریم. بد بهشون بر می خوره بهشون می گیم از یه تیکه سنگ بیشتر احساس ندارنا....

آخه انسان! آخه مگه کاری کردن فقط همون صفت حیوونی که تموم وجود تو رو گرفته؟ اصلا چیزی از روح می دونی؟(ایهام!) از احساس؟

روزی چند تا از ما می گیم لعنت به دروغات؟

روزی چند تامون میگیم فکرشم نمی کردم  اصلا این آدم بتونه دروغ بگه!خیانت کنه...؟

روزی چنتامون می گیم من گول خوردم؟

روزی چنتامون؟

ما زن ها خیلی ساده ایم...

کسی که لیاقت مارو داشته باشه.... 1 در هر صد نفره! حتی کمتر.

و باید تموم عمرمون دنبال اون بگردیم.


کی مقصره؟

ما کجاییم؟

پ.ن: این دو سه هفته واسم خیلی ماجرا انگیز ناک بود. تو هر کدومشونم حسم نسبت به جنس نر!!! بدتر و بدتر شد. فقط مامانمو می خام و بابام.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 


با شكستنت شكستم.. عاشقم من.. عاشق و خسته ام..

پای تو موندم و باختم.. دل به هیچ كسی نبستم..

نه به عشقت، نه به عشقم.. قسم دروغ نخوردم..

بازیه موندن و باختن ، به تو باختم و نبردم..

وقت گریه هات دلم رو، به شبا شعله كشیدم..

حقمو دادی و رفتی.. من به هیچیم نرسیدم..

خیلی، سخته، دل بریدن..

خیلی، ساده است، دل شكستن..

سخته.. عاشقونه موندن.. دل به هیچ كس نبستن..

چه عذابیه امروز..

تو رو دارم و ندارم..

موندی تا ابد توو قلبم..

اما رفتی از كنارم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط اسکارلت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
آدم ها و بویناکی دنیاهاشان
دوزخی است در کتابی که من آن را
لغت به لغت از بر کرده ام
تا راز بلند انزوا را در یابم.
راز عمیق چاه را
از ابتذال عطش...

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
آرشيو
پیوندها
همدم روح(دنيز)
زندگی با طعم ام اس(امين)
يكدي(ندا)
سلام ام اس(آرام)
تنهايي هاي دنيا(مريم)
ام اس خاموش(بيدار شده)
سوته دلان(بهمن)
نابودي ام اس(سعيد)
تنها عاشق ها مي دانند.(سينا)
ژاژ (امين رياحي)
ب مثل بهاران(یاس)
قاصدك هاي نقره اي(نرگس)
بانوي فرورديني(مريم ط)
زن استخوان ساز(فریبا)
زري و روزهاي مجردي(زري)
حرفهايي هست... براي نگفتن!
مداد كمرنگ وبلاگ(رهام)
تار و پود(لیلا)
اندیشه ایرانی (آرش)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

********* *********