گلویش را پاره می کند تمام انرژی اش را می گذارد
صدایش دو رگه می شود عصبی می خندد.
دستهایش را در هوا تکان می دهد
در ماژیکش را تند تند می بندد و باز می کند.
دستش روی تخته سفید می لغزد
صدای برخورد ماژیک با تخته آرامشم را می پریشد.
تخته تند تند سیاه می شود.
این همه آدم مسخ و بی جان نگاهش می کنند و او تند تند فلسفه می بافد.
و آخرش را با یک سفسطه ی قوی به هدفش می رساند.
فکر می کند هر چه صدایش بیشتر دورگه شود بیشتر در مغز ما نفوذ می کند!
خوابم می آید.
رویاهایم را رها کرده ام به تماشای رقص خیمه شب بازی این آدم.
صدایش در مغزم می پیچد...
وجود یا عدم... وجود یا عدم... وجود یا عدم....
چه اهمیتی دارد وقتی من دیشب خواب تو را دیده ام؟
به خاطر همین چیز هایی که می خواهد موذیانه به جای حقیقت به ما قالب کند تو رفته ای -شاید-!
از نگاهش چندشم می شود. احساس چیرگی.
احساس می کنم با نگاهش مثل پتک بر من می کوبد که می بینی...؟
صدای دو رگه ی من و امثال من... شیادانی که به مردم دین می دهند و از آن ها اختیار و زندگی شان را می گیرند...
پوز خند می زند. عصبی می شوم. پایم را تند تند تکان می دهم. و انگشتهایم را محکم مشت می کنم. ناخنم در کف دستم فرو می رود.
بس نمی کند. هیچ وقت بس نمی کنند. ادامه می دهد:
همین است که به تو و تلاش کوچکت می خندیم. تو در حصار و زندانی مایی. حتی سایه شوم ما بر احساست هم افتاده است. رد تیره دست های ما رو ی عشقت کشیده شده و پاک نمی شود...
و تو بیهوده می سایی!
دیگر به نگاهش نگاه نمی کنم. این طوری آرام تر می شوم.
دیگر مهم نیست... تو رفتی. تو رفتی.
می خوابم. در خواب هایم هیچ سایه ی شومی نیست.
در خواب هایم هنوز هستی.
اسکا در کلاس اندیشه!
پ.ن:
به دختره می گم محمد با عایشه ۵ ساله ازدواج کرد! میگه اسکا بذار دوستی مون ادامه پیدا کنه!!!
خب آخه به من چه!!