خیس خیسم...گرم باران!
کسی که نمی فهمه چی میگم خودم هم نمی فهمم... پس هر چی بخام می گم!!!
حسين پناهي
واقعا خدا هست؟ امتحان؟ ام اس شاید ولی با این بیماری چی رو میخاد امتحان کنه؟ ببینه چقد آدم خوب زجرکش میشه یاخودشو امتحان میکنه که چقد خوب زجرکش میکنه؟
این ادرس وبلاگه: زن استخوان ساز
منم خوبم. فقط ... هیچی! مهم نیست. بهتره آدم بهش فکر نکنه. اینجوری زودتر خوب میشه.
امروز خاستیم بریم آمپول بگیریم زنگ زدم سیزده آبان میگن ایرانی بتافرون اومده!
غذا تو دهنم موند!
ایرانیش ۷۰۰۰۰ تومن خارجیش ۳۷۰۰۰۰ تومن. من اگه بمیرم هم اجازه نمیدم لجن ایرانی وارد بدنم بشه.
چرا این جوری میکنن اینا؟ تا یه کم آدم به دارو عادت می کنه و همه چی خوب پیش میره یه شک وارد می کنن؟ نامردا!؟
دلم واستون یه ذره شده.
بهم سر بزنین و واسم نظر بذارین.
دوستون دارم هزار تا!![]()
پ.ن: بی صبرانه منتظر جواب کنکور ارشد می باشم!(خودم نه ها!)![]()
آن روزها میلیونها مشغله دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم. از هیأت گلها گرفته تا مهندسی سگها، از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معمای باران ها و ابرها. از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار، همه و همه دل مشغولی های شیرین ساعات بیدارم بودند.به سماجت گاوها برای معاش. زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین ها سر می شدم. گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکی های حواس، توقعم را بالا برد. توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود. مشکلات راه مدرسه، در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همة عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد.
هرچه بزرگتر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قراردادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم. این روزها و احتمالاً تا همیشه. مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند.
تلاش می کنم به کمک تکنیک بیان، و با علم به عوارض مسموم زمان. آن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم. و بعضاً نیز ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم، که مثلاً چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده، خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنیم. چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکیمان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیباسازی منظومه هاییم.
در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم «نبودن» ، بودن نعمتی است که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است. بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست.
فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما، هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد. منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند. ما، در هیأت پروانة هستی، با همه توانایی ها و تمدن هایمان شاخکی بیش نیست. برای زمین، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد.
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست اگر ردپای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه چیزها تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو می کنیم. به نظر می رسد، انسان آسانسورچی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد. البته به نظر می رسد!
نمیشه آدم به سادگی این آدم افتخار نکنه.وقتی حرفاشو می خونم از زنده بودنم لذت می برم. و درد میکشم.
زنی است که در ایران متولد می شود
درس میخاند
تفریح می کند
ورزش میکند
رانندگی می کند
عاشق می شود
ازدواج می کند
بچه دار میشود
و یک انسان تربیت می کند.
p.s: I LOVE YOU!
| Design By : Mihantheme |
