خیس خیسم...گرم باران!

کسی که نمی فهمه چی میگم خودم هم نمی فهمم... پس هر چی بخام می گم!!!

...

و توان غمناک تحمل تنهایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی عریان

... 

از تجسد تمام وظایف بیزارم... از این یکی بیشتر

و از بودن کسانی که بودنشان تنهاتر می کندم

و از توالی روز ها و از به ته رسیدن شب ها 

و از لبخند هایی که سهم کسی نیست

و از اشک هایی که نیامده در باد می میرند- خوش به حالشان-

 از تو! از تو بیزارم که یادم آوردی می شود تنها نبود. 

از تو بیشتر از تنهایی هرزه ام بیزارم... 

دلم یک دنیای سیر ,سیاهی می خاهد....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۱ساعت ۱:۴۴ ب.ظ توسط اسکارلت| |

...

در تمام شب چراغی نیست 

در تمام روز

نیست یک فریاد 

چون شبان بی ستاره قلب من تنهاست

تا ندانند از چه می سوزم من،

از نخوت زبان ام در دهان بسته ست

راه من پیداست

پای من خسته ست

پهلوانی خسته را مانم که می گوید سرود کهنه ی فتحی قدیمی را

...


پ.ن:چقد قشنگ حالمو توصیف می کنه...وقتی آدم  فقط پاشو می کشه رو زمین و راه می ره... به خاطر این که نگن نشست...

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۱ساعت ۵:۴۲ ب.ظ توسط اسکارلت| |

شاگرد مامانم بود. وقتي کلاس اول بود.

خيلي زياد يادم مونده. صورت بچگونه و سفيد و تپلش. وقتي مي خنديد لپاش چاله مي افتاد.

من اون موقع کلاس پنجم بودم. زياد از اون روزا کسي رو يادم نيست.

ولي چهره ي اون قشنگ تو خاطرم هست. شايد بعد از اون موقع ديگه هيچ وقت نديدمش.

ولی هر از گاهی بهش   فک می کردم.

امروز مامانم گفت خواهرش که اونم شاگرد مامانم بوده رو تو خيابون ديده.

گفته مهکامه  پارسال مرد. به خاطر سرطان. 

مهکامه درد کشيده و مرده. مهکامه ي کوچولو که من دوسش داشتم.

چقد دردم اومد....

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ساعت ۳:۴۴ ب.ظ توسط اسکارلت| |

دیروز از قطارجاموندم!!! واسه دومین بار تو یه هفته! D:

دیشب از ترس این که بازم خاب بمونم و جا بمونم ساعت 10خابیدم. چقد خوبه آدم شبا زود بخابه. تابستون که هر شب تا 2و3 بیدار بودیم...! ;-)  

اومدم خابگاه. تخت و کمد خالی که نیست ولی اینایی که هستن  هم جاشون اینجا نیست. اما نمیرن!! منم همه وسیله هامو به طور یکنواخت پخش کردم تو اتاق گفتم تا وقتی تخت و کمد خالی نشه اینا همین جا هستن!! 

خیلی خبیثم نه!؟؟ 

هیچ وقت برخورد اولم مثل بچه ی آدم نیست! خب نمی ذارن آدم نرمال بمونه دیگه!! 

نخودی برخورد اول منو یادته!؟؟؟ 

از اولین برخوردام با زهره این بود که یه چیزی داشتم بهش تعارف می کردم به جای اینکه بگم بفرمایید گفتم بیا! این بچه هم فک کرده من آدم بی ادبیم. مردم چه فکرایی می کننا!!! راستی دیدی زهره خونه خرید؟؟؟؟ با نشرین. اسکا تهنا.... نازی اسکا... 

از بلاتکلیفی حالم به هم میخوره... 


راستی میدونستین من شکل گلشیفته فراهانیم!!؟! 

البته نمی دونم از چه فاصله ای دقیقن این شباهت معلوم میشه ولی اون هفته یه پسره تو قطار بهم گفت!!البته شایدم تا حالا گلشیفته رو ندیده بود!

نخودی! دعوام نکن! واگن 2 بودم خب نمیدونم چرا ویجه خانوما نبود!
پس تو کی میخای بیای فارخ التحصیل بشی؟؟ اگه نمیای حالا حالا قربون دستت اون یوزر پس اینترنتتو خصوصی بذار ما اینجا می خایم! واسه راز زود تموم میشه نمی دونم چرا!!!

نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۴۵ ب.ظ توسط اسکارلت| |

سه هزار سال نوري از من دوري...

و من هنوز ته مانده ي قصه هايت را از بر مي کنم.

چرا يادم ميرود... 

که آخر قصه را به چشم ديدم؟؟

چرا هنوز در ميان تراژدي "من" دنبال پايان خوش مي گردم؟

آن قدر نيستي که هر شب خودم را به خاب مي زنم...

نه شمردن ستاره... نه گوسفند... نه برگ برگ گل هايي که دارشان زدم و جلوي چشم هايم پرپر شدند

جاي قصه هايت را نمي گيرند...

از آن روز که رفتي بيدارم. 

يلداي من ديگر تابستان و زمستان سرش نمي شود...

چشمم سياه ترين خاب دنيا را مي خاهد.



پ.ن. کاش ام اس نداشتم.

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۲۳ ق.ظ توسط اسکارلت| |

امروز می خاستم بیام دانشگاه دیدم یه خیابون مرکز شهرو بستن و تو اون یکی خیابون یه عالمه ترافیکه.اومدم دانشگاه.. ازجلو در دیدم همه دارن بر می گردن. >:

کسی تو کلاس نبود و همه تو سالن جمع شده بودن. رفتم از آقا آموزشه بپرسم گفت همه دارن می رن راه پیمایی...! برای اعتراض به فیلم موهن!!

نه واقعن کسی می دونه اسم فیلم موهن چیه!؟ کسی میدونه توش چی گفته؟ آیا چیزایی که گفته سند و مدرک پشتش داره یا نه؟؟ اصلن کسی این فیلمو دیده که بخاد بهش بر بخوره؟؟

فقط می دونن که به ((شخصیت عظیم مقام پیامبر عظیم الشان اسلام صل الله علیه وآله وسلم (صلوات) )) گفتن وحشی...

اینا هم بهشون برخورده ریختن سفارتخونه هارو اوردن پایین و سفیرو کشتن و ریختن تو خیابون آتیش زدن و عربده کشیدن که چی؟؟؟ ما وحشی نیستیم!!!!

بله... فرمایش شما متین!!!

اومدم فیلمو دانلود کنم ببینم چیه توش... یه عالمه لینک فیک و پوچ. 


آخه ... بذارین مسلمونا ببینن. اگه حرف مفت باشه از رو سند و مدرک بهشون بگید مقاله بنویسید... برنامه تلویزیونی مستند پخش کنید... تاریخ طبری رو باز کنید... سیره ابن هشامو بخونین واسشون. بگید ببینید.. اینجای تاریخ با این فیلم تناقض داره. پس این فیلم فقط با قصد توهین به مقدسات شما ساخته شده.

چرا با مقدس سازی و تحریک تعصبات مردم چشماشونو کور میکنین... ؟؟؟؟؟ البته راه دیگه ای هم نیست. باید یه حوری مردمو جاهل نگه داشت دیگه...


من یه خلاصه از این فیلم خوندم...

یه سری از جاهاش واقعن مطابق تاریخ بود مثل ازدواج محمد با عایشه 6ساله یا کشتن مرد یهودی برای تصاحب زنش ریحانه...

بعضی از جاهاش هم مطابق با روایات معتبر اسلامیه: اسلام اوردن     جبار الاغ پیامبر.... اولین الاغی که اسلام آورد!!! 

انسان متفکر... اینا توهین نیست... اینا واقعیت اسلامه.... اسلام پر اصولیه که توهین به انسانیته.


نوشته شده در دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۴۹ ق.ظ توسط اسکارلت| |

خلاصه داستان فيلم:زمين قرار است طي يک طغيان خورشيدي اتمسفرش نابود شود و آتش بگيرد...

در اين ميان عده اي از فضا دختر و پسربچه اي را به عنوان برگزيده با خود به آسمان مي برند و انگارسفينه هاي ديگري هم بودند که از سايرنقاط زمين حيات را با خود به فضا مي بردند.

و بعد زمين مي سوزد. با تمام من و تو ها.... با تمام احساسمان.با تمامدوستت دارم ها که نگفتيم يا گفتند و باور نکرديم.

در سکانس آخر زماني که زمين بار ديگر قابل سکونت شده است که قطعن سال هاي بسياري از طغيان خورشيدي گذشته است بچه ها را روي زمين رها مي کنند.


ياد قصه ي آدم و حوا افتادم... و ياد قصه ي نوح.

من واقعن احساس مي کنم که خدايان افسانه اي و تمدن هاي قديمي بي ارتباط با حضور دوستان ما از دور دست ها نيست...

رابطه هندسي بسياري از بناهاي باستاني  مثل اهرام درمصر ,پرسپوليس, ميراث مايا ها و اينکاها با هم بسيار منحصربه فرد است... چون در آن زمان هنوز قاره ي امريکا کشف نشده بوده است. هم چنين رابطه ي هندسي  اين بناها با محور صورت فلکي شعراي يماني نيز به سختي مي تواند تصادفي باشد. 

همين طور اين که از تمدن هاي بدوي نمي توان انتظار معماري بنايي چون اهرام مصر را داشت.


در افسانه ها نيز کم و بيش از حضور خداياني که از آسمان آمده اند را شنيده ايم و نقاشي ها و حجاري هاي باستاني متعدد در غارها با اشکالي غير عادي... زمان حضور انسان بر زمين کوتاه تر ازآن است که بتوان تصادف تشابه تخيل را منطقي دانست.


نکته ي ديگري هم که هست... زيرکي الله محمد  است!

براي اين که تمرکز نياکان مارا روي خداياني که از آسمان يا دقيق تر شعراي يماني محدود کند و عملن خداي آن ها را نقض  کند در سوره ي نجم آيه 49 گفته:

و انه هو رب الشعري

يعني الله خداي شعرا هم هست. (منظور از شعرا شعراي يمانيه.)


شانس حيات خيلي کوچيکه... چه برسه به حيات متمدن و هوشمند.

ولي ما به وجود اومديم... چرا اونا نتونن به وجود بيان...؟ دنيا يه عالمه بزرگه....



نوشته شده در شنبه هشتم مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۱۳ ب.ظ توسط اسکارلت| |

 گوش کن 
 یکی بود یکی نبود 
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است 
 به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن 
به جای پختن کلوچه شیرین 
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند 
صدای شیون در اوج است 
 می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما 
کدام را باید خواند ؟
 تاریخ یا جغرافی ؟
 می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد 
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند 
 برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند 
گوش کن 
 به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت 
حق با تو بود 
 می بایست می خوابیدم 


از حسین پناهی عزیز...

اسکا:: درست در جایی بودن که نباید....

و جمله ای که رگ آرامشو ماساج میده....:

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند...
چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو....

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۴۸ ب.ظ توسط اسکارلت| |

فیلم knowing و می دیدم...

کاش خدا بود... 

چقد تنهاییم.

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر ۱۳۹۱ساعت ۱:۲۸ ق.ظ توسط اسکارلت| |

هنوز هم دلم تنگ می شود

برای حرف زدنت

برای تکیه کلام هایت

که نمی دانستی

فقط کلام تو نبود

من هم به آنها

تکیه داده بودم....

از اون پیامکایی بود که وقتی آدم می خونه اول اشک تو چشاش جم میشه و تردید... که بریزه یا بمونه...
بعد... انگار بههو یه عالمه خاطره هجوم میارن تو ذهن آدم که هر تردیدی سرکوب میشه....
یه ربعه دارم گریه می کنم...
چقد دلم تنگ شده واست.... چقد دوری...

روز های سالی که گذشت.. دیگه هیچ وقت واسم تکرار نمیشه...

یادته تو تاریکی گلخونه... وای... چه عصر فراموش نشدنی بود...


همدم.... یادته؟

یه موووواچ محکمو یادته...؟

قرآن مجیدو چی؟

گارا چی!؟! یادته یه بار چخد چرت و پرت گفتیم صدامون ضبط شد داشت ام ام اس می شد واسه ملت!؟

وقتی با موهام بازی میکردی و من دیگه هیچی حالیم نمیشد!؟

یادته یه سال ازم بدت می اومد!؟ به خاطر شوخی خرکیم؟
یادته ترم 6 که با هم عدس پلو درست کردیم!؟(البته من که بلد نیستم کار خودت بود همش..)

اون روز که برف می اومدو یادته که درختو تکون می دادی روسرم؟
سرچ کردن اسم تو فیس بوک... گوش خر....
اون شب که تو بالکن خونه حمیده اینا با موهام بازی می کردی...؟

وای خره... اشکمو در اوردی...!!!
هنوز باید باشی... خانوم بهار شتر!!!


دل نهادگی به کهنگی های بارانی.... آه... زمان به کجا می کشد مرا!؟!؟

نوشته شده در دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۳۳ ب.ظ توسط اسکارلت| |

Design By : Mihantheme