خیس خیسم...گرم باران!

کسی که نمی فهمه چی میگم خودم هم نمی فهمم... پس هر چی بخام می گم!!!

حالا دیگر تمام روزهای من یلداست.

سیاه تر... سردتر.... به بلندی دورترین آرزوها...

 

تاریکی از همه دیوارها رخنه می کند.

مدت هاست یخ رده ام.

تمام شمع هایم را خزان خاموشید.

حالا فقط من هستم

و دیوارها.

و یلدا.... و یلدا.... . یلدا....

همین!

 

دو سال پیش یلدایم...

نگاه سیاهی که یک قرن طول کشید.

یک سال پیش یلدایم...

تمام گل های سرخ در آن غروب ، تلخ می خندیدند.

یادت هست....

(( مث اون قله ی مغرور بلندی که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی))

چقد فک میکردم این شعر بهت میاد!

 

امسال یلدایم....

حالا دیگر تمام روزهای من یلداست!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۲۱ ب.ظ توسط اسکارلت| |

تو فکر بودم. مث همیشه. حتی وسط امتحان!

پیش این همه آدم که تو هم گم شدن و گم نشدن!

احساس کردم اگه این جمله رو داد نزنم دنیا به آخر می رسه.

عاشق چشم و چار دنیا نیستم که تموم نشه.

عاشق چشم نوزادی ام که مامانش نه ماه منتظرش بوده

و به خاطر داد نزدن من هیچ وقت نمی بینشون!

می خاستم داد بزنم.

اما نمی شد.

نوشتمش. پررنگ و بزرگ:

 

آدم اینجا تنهاست...

و در این تنهایی

سایه نارونی

تا ابدیت جاری ست....

این جوری شد که دنیا به آخر نرسید...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۰ساعت ۱:۱۹ ق.ظ توسط اسکارلت| |

مردی را دیدم در ترانه ی قدیمی گلنار را به نام میخواند

به امید روزی که انجیل قانون زنان را مجاز کند تا تراموا برانند .

گلنار کنار ایینه نشسته است

و با اشک چشم ها سرخ آب گونه ها را پهن میکند

و عشق با صدای مردانه اش او را به نام می خواند

تا بیاید و رخت های ابدی چرک را بشوید

و این قدر بچه بزاید و بزاید تا خود بر سر زا برود.
حسین پناهی از کتاب به وقت گرینویچ
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت ۷:۴۲ ب.ظ توسط اسکارلت| |

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای هم نشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم.

 

....ولی فقط به سیاهی چشمام قسم خورد و رفت...

شاید چشمام اونقدر که اون میخاست سیاه نبود....

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۰ساعت ۴:۳۶ ب.ظ توسط اسکارلت| |

زنگ زدم واسه جراحی عقلم نوبت بگیرم.

خانوم منشیه میگه واسه فردا وقت نداریم.

میگم آخ جوووووون! خانومه میگه بله!؟

میگم هیچی! گفتم چه بد!

 

راستی چقد خوب می شد آدما می تونستن فکراشونو جراحی کنن یا حتی ارتودنسی!

یه عالمه فکر کج و کوله و چپ و چوله و زائد وجود داره که اگه از مغز آدما بره بیرون یا ارتودنسی بشه خیلی راحت تر میتونن غذا بخورن! حرف بزنن! نفس بکشن! راه برن! فکر کنن! تصمیم بگیرن و در نهایت...

زندگی کنن.

 

میخاستن واسه کانون موسیقی دانشگاه یه استاد پیانو دعوت کنن. قبل رسیدن راننده دانشگاه رفته بوده رو مخش که دانشگاه.... پیانوش کجا بود!

اومده گفته شما واقعا پیانو. دارین...؟

گفتم می گفتن پ نه پ! قابلمه میاریم میزنیم خودمون. تو رو اوردیم دست بزنی! بچه ها جوادی برقصن همراهیشون کنی!!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۳ ق.ظ توسط اسکارلت| |

 

سلام دوست ماه من
اسکای عزیزم ممنونم که منو هم به حریم مجازی خودت راه دادی ؛ الان که دارم برات می نویسم احساس خیلی خوبی دارم.
بهت به خاطر این دفترچه پر از دل نوشته تبریک میگم و به خودم هم... به خودم که حالا جایی هست که بهش سر بزنم و منتظر حرفای قشنگ دوستم باشم ؛حرفایی از جنس صداقت .
پس این آغاز و این آشنایی!! مبارک

این نیز بگذرد......
یاد چهارشنبه عصر به خیر.راستی تو این روزا به آینه سر زدی که بهش نگاه کنی و لبخند بزنی؟؟!!!!اون روز که بهم یاد دادی این کارو کردم؛عالی بود.
میدونستی خدا تو رو خیییییلی بزرگ آفریده؟!!!
دوست دارم

 

 

 

 

 

چه حس قشنگی بود وقتی این نظر قشنگ و خوندم.

دوست عزیزم...

مث یه رویای آروم...

مث یه پر سفید...

چقد خوشحالم که اومدی تو روزای زندگیم.

کسی که منو می بینه طوری که هیچ کس قبل از این منو ندید.

از اون آدمایی که مث آب خوردن میشه بهشون اعتماد کرد.

چون مث آب زلالن.

آرومن ولی سکوتشون و نگاهشون

بیشتر از همه ی حرفا و فریاد ها.

منم خیلی دوست دارم...

به اندازه تموم روزایی که از دور میدیدمت ولی نمی دونستم انقد میشه دوست داشت!

ولی تو سعی کن زیاد تو آیینه نگاه نکنی! خجالت می  کشه میشکنه ها....

بوس محکم که جاش کبود شه!

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر ۱۳۹۰ساعت ۷:۲۱ ب.ظ توسط اسکارلت| |

برای مامانی وقتی داشت روی انار گلپر می پاشید

و اشک تو چشمای من نمی دونم چرا اومده بود!

تو تنها بر دانه های انار گلپر نمی پاشی.

تمام روح من بوی گلپر و انار می دهد.

بوی دست های تو!

پ.ن: دست راستم خیلی داغونه. نصفه کارا رو انجام نمیده. تو کلاس که همش زیر میزم دنبال خودکار می گردم. دستخطمو بذارم تو آفتاب راه میره.

فک می کنم دستم سنگینه. یا خیلی سرد. ده برابر دست راستم واسه تکون دادنش باید انرژی صرف کنم.

دندون پزشکم گفته باید عقلامو جراحی کنم. می ترسم. آخه تازه داشتم عقل در می اوردم. یکیشون خیلی درد میکنه.

نازی اسکارلت... نازی!

پ.ن: یه زمانایی تو زندگی هست که میشه با یه طوفان سخت مقایسه شون کرد. وقتی شکستی... وقتی تب داری... وقتی درد می کشی... وقتی چیزی رو از دست دادی...

وقتی از اون بحران.. از اون طوفان میای بیرون میبینی که چقد واسه زندگیت لازم بوده. به خاطراتش اگر چه تلخ باز هم نگاه می کنی.

همه ی جمله های قصار.... داستانای قشنگ... شعرای عشقولانه.... همشون بعد از بیرون آمدن از طوفان ساخته می شن.

ولی هنر اینه که وقتی توی بحرانی بتونی چشماتو باز کنی و افق رو ببینی. کلمه ی اجتناب ناپذیر رو همیشه یادت باشه و صد البته جمله ی امید دهنده و مهربون این نیز بگذرد!

 

این نیز بگذرد.

 

نوشته شده در جمعه چهارم آذر ۱۳۹۰ساعت ۷:۱ ب.ظ توسط اسکارلت| |

Design By : Mihantheme