خیس خیسم...گرم باران!

کسی که نمی فهمه چی میگم خودم هم نمی فهمم... پس هر چی بخام می گم!!!

یه لحظه هایی تو زندگی آدم هست که آدم می خاد زمان یخ بزنه...

آدم همون جا واسه همیشه بمونه.

 آخرین خاطره ای که از این زندگی واسه آدم می مونه همون باشه.

وقتی یه صدا رو میشنوه...

وقتی تموم دنیا تو یه لحظه یه نفر میشه.

 

اگه آدم اون لحظه بمیره هیچ خاطره بدی دیگه نمی تونه اون لحظه رو خراب کنه.

اون گلا... زمانشون یخ زد. ولی بدی ها به جای آب تو آوندشون جریان پیدا کرد.

درد ازشون جوونه زد.

دلم واسشون می سوزه. اون گلا ... گناه اونا چیه!؟

شاید به خاطر همین فکر که دارشون بزنم.... دستام خابیدن.

ببخشید گلا!

 

این حمله هه قرار نیست انگار تموم بشه! پام تازه خوب شده بود. دوباره خابید.

ولی با این حال... دوستون دارم یه عالمه! بوس محکم!(از اونایی که لپ آدم کبود میشه!)

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت ۷:۵۵ ب.ظ توسط اسکارلت| |

امروز...

مادری که بر گهواره ....شعر پاک شد 

باز هم اسکارلت رفت درس بخونه . تراوشات ذهنیش مگه میذارن!؟

رفتم تو سالن مطالعه همه تعجب کردن! میگن مگه امتحان داری...!!؟؟

 

پ.ن۱:اون گلا اونجا اند که پرپر بشن. که پرپر شدن عشقمو با چشمام ببینم و باور کنم.  تو ریختیشون تو تنگ که زنده بمونن. مثل ماهی. ولی من دار زدمشون که بمیرن.

 

پ.ن۲: اسکارلت همون اسکارلت برباد رفته است. واسم اون موقع ها یه زن ایده آل بود. زنی که واسه زندگی کردن ساخته شده بود. و به هنجار ها دهن کجی می کرد واسه خودش! واسه اینکه به اهدافش برسه. حالا هم دوسش دارم.

 

پ.ن۳:به کلکسیون قرصای رنگارنگم گاباپنتین هم اضافه شد. دستای خابالوم دیگه کم کم دارن حوصلمو سر میبرنا.... گفته باشم! رفتم دستمو از بازو کندم انداختم دور اعتراض نکنن!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۰ساعت ۶:۳۷ ب.ظ توسط اسکارلت| |

ایمان آورده ام به آغاز فصل سرد....

آمدنت به فصل جدید زندگیم...

مگر خورشید پاییز به این گرمی ست؟

 

این بار... پاییز از همیشه گرمتر است.

هر شب با رویای دست هایت می خوابم.

ناب ترین نوازش دنیا....

 

از این بار زندگی

می خواهم فقط تو را به یاد بیاورم.

 

پ.ن: منو به خاطر همه ی خودخواهی هام ببخش.

پ.ن۲: پاهام و شکمم خوب شده. ولی هنوز دستام بیدار نشدن. خسته شدم انقد پتو انداختم روشون!

پ.ن۳: دوستون دارم... همتونو!

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۰ساعت ۱:۵۹ ب.ظ توسط اسکارلت| |

نگاه نه! غرورت را به صورتم میپاشی.

 تنم می لرزد از سردی دنیا.

روی پیشانیم لکه ای می ماند که هنوز هم می سوزد.

چه بی تاب بودم

پیش از نگاهت.

تکه های شکسته ی قلبم را

دنبال خودم  روی زمین می کشم

 

کاش می شکست

نگاهم...

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ساعت ۹:۳۵ ب.ظ توسط اسکارلت| |

Design By : Mihantheme