خیس خیسم...گرم باران!

کسی که نمی فهمه چی میگم خودم هم نمی فهمم... پس هر چی بخام می گم!!!

وختی دکتر دوره تقریبی استفاده از آمپول رو می نویسه حداقل سه سال، چقد دلت می خاد تو کمتر از یک ماه بهش بیلاخ نشون بدی!!!

 

دوباره پرودنیزولون هم زمان با اون کپسول آبیه که واسه عفونته... تداخل نداشته باشن صلوات!

انتخاب بین بای بای پا و بای بای معده!

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۸:۸ ب.ظ توسط اسکارلت| |

یه لحظه ای هست، که هیچ اسمی نداره. یههو با صدای بوق به خودت میای، سرعتت 100 ه، وسط شهر با دنده 3. با صدای بوق که به خودت میای، میبینی که داشتی می خندیدی. با صدای بوق، یههو لبخندت خشک میشه. از کسی که برای هزارمین بار بوق می زند تا لبخندت خشک شود چندشت می شود.

فکر می کنی چرا می خندیدی؟ یادت میاد. انگار یه خاطره از هزار سال پیش بود. دوباره می خای بخندی که یاد صدای بوق میفتی و لبخندی که هنوز رو لبات ماسیده.

قلبت تند تند میزنه. می خونه لای لایی... لای لایی... شالیزار امید مایی... دلت قنج میره و دنده رو عوض می کنی و میری یه جا که بشه تند تر رفت. روسری تو سرت می کنی تا موهات از جلوی چشمات برن کنار. آینه عقب رو نگاه می کنی بیشتر گاز میدی. باید پشت سر بذاری. شالیزار منتظره. از خودت بدت میاد. شالیزار همه این مدت منتظرت بود. ازش می پرسی، اسمتو دوست داری؟ چه خبر بود تو چشماش؟ حتا من هم نبودم. از من بدش میومد؟ نه امکان نداره. نمی فهمیدم.

یههو با صدای بوق به خودت میای و از تنهایی می ترسی. میزنی رو ترمز، کلاچ نمیگیره و خاموش میشه. درو قفل می کنی. شالیزار رو نگاه می کنی و باز هم نمی فهمی.

نفس عمیق می کشی. بوی شالیزار با بوی خاطره ای از هزار سال پیش قاطی می شود. خسته می شی. خوابت میاد. از آن خواب ها که نمی خوای بیدار بشی.

سرتو میذاری رو فرمون. آهنگ رو ری پلی می کنی. شالیزار دستتو می گیره. نمی فهمی.

اصلن انگار قرار نیست بفهمی. لازم هم نیست. شالیزار که باشد، راهت را می گیری و می روی. شالیزار می خندد. بوی شالیزار ماشین را بر می دارد. انگار هیچ بوی دیگری در دنیا نبوده هیشوخت.

دخترت با چشم های سبز نگات می کنه. دلت قنج می رود. هیچ چیز نمی خاهی. هر چیزی که گذشته، از خاطره ات محو می شه : با نگاه جادویی اش که انگار با این که هنوز نیست، انگار هنوز هم هست.

باید تند تر بری. نور چشم های شالیزار، دید آینه ها را برای دیدن پشت سر کور کرد.

پر از عشق می شوی و می روی.

پ.ن: خب دوسش دارم از الان... مگه میشه عروسکمو با چشمای تو از الان دوست نداشته باشم؟

بعدن نوشت:   میگه نمیذارههههههه.... خب من شالیزار دوس دارم فقط...

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت ۳:۲ ب.ظ توسط اسکارلت| |

نخواه فراموشت کنم!

آخر کدام درخت

در کدام اردیبهشت خانه تکانی کرده است؟

دیوانه!

من تازه عاشقت شده ام!

 

خودت را بالا بیاوری،

نباشد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱:۱۰ ق.ظ توسط اسکارلت| |

اگر می خاهید خیلی راحت از چشم کسی بیفتید، بر بی شعوری خود تا جایی که می توانید اصرار کنید.

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۶:۱۳ ق.ظ توسط اسکارلت| |

اگر کسی به شما گفت دوستتان دارد، حرف او را باور نکنید، صبر کنید سوار تاکسی شود، سپس از او بخواهید بگوید دوستتان دارد، کسی که واقعا دوستتان داشته باشد، قطعا خواهد گفت.

پ.ن. از اولشم می دونستم دوسم نداری.

بعدن نوشت: چقد دوسِت دارم وختی دسپاچه میشی وختی فک می کنی جدی میگم....

معلومه که تو تاکسی ازت انتظار ندارم!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۰:۲۲ ب.ظ توسط اسکارلت| |

Design By : Mihantheme