خیس خیسم...گرم باران!
کسی که نمی فهمه چی میگم خودم هم نمی فهمم... پس هر چی بخام می گم!!!
1.
خلاصه.... نخودی قصه ی ما عروس شد...
قربونش برم انقد با حیاس که به هیش کدوم از دوسداش نگفته بوده... ولی من خاب دیده بودم که روسری سفید سرشه....
خوشحال شدم... امیدوارم همیشه از زندگی جدیدش راضی باشه... و خوشحال باشه و خوشبخت...
تازه...بابت امروز که یکی از بهترین روزای خدا بود هم ازش تشکر می کنم. روز فوق العاده ای بود.... نخودی داشت... مامانه مهربونه نخودی داشت... بابای مهربونه نخودی داشت.... مینا داشت....
2.
وختی آدم خسته و مونده واسه نی نی که مامانش گذشته و رفته ش لالایی بخونه و ایشون دسداشو به حالت نا نای نای تکون بده....
نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت
۱۱:۷ ب.ظ توسط اسکارلت| |
| Design By : Mihantheme |
